قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
441
تاريخ الفي ( فارسى )
كشتن او را غنيمت شناسم . شبث گفت : اگر چنين كنى و اللّه عدل نكرده باشى . بدان خدايى كه جز او خدايى نيست ، كه تو خود بر كشتن عمّار قادر نشوى و پيش از آنكه به عمّار رسى و بر كشتن او قادر گردى جهان فراخ بر تو تنگ گردد و بسيار سر از تن جدا شود . « 1 » پس ايشان برخاستند و پيش امير المؤمنين آمدند و آنچه ميان ايشان گذشته بود بازگفتند . بعد از آن معاويه حبيب بن مسلمة فهرىّ ، شرحبيل بن سمط الكندىّ و معن بن يزيد [ بن اخنس ] السلمىّ را به خدمت امير المؤمنين فرستاد . چون ايشان به خدمت امام المتّقين رسيدند بعد از سلام حبيب بن مسلمه آغاز سخن كرد و گفت : امّا بعد ، عثمان بن عفّان خليفهاى بود كه به كتاب خداى تعالى كار مىكرد و بر جادّهء مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىرفت و كارها بر طريق عدل و انصاف و سويّت ميان رعيّت مىگذرانيد و شما از روى حسد و عداوت مردم را برانگيختيد تا او را بكشند . و الحاق قاتلان او را در ظلّ حمايت خود آورده كمال عزّت و احترام ايشان مىنماييد و ما را به اطاعت و متابعت خويشتن مىخوانيد . اگر مىخواهيد كه شما را قبول كنيم و در متابعت و مطاوعت شما رغبت نماييم كشندگان عثمان را به ما سپاريد تا ايشان را به قصاص عثمان بازكشيم و بعد از آن كمر اطاعت و انقياد شما در ميان بسته به هرچه امر فرماييد اطاعت كنيم . و اگر تو كه علىّ بن ابى طالبى مىگويى كه من عثمان را نكشتهام ، ترك اين كار بگوى و به گوشهاى بنشين و اين كار را به شورى گذار تا مسلمانان هركه را كه خواهند و مصلحت دانند خليفه گردانند . امير المؤمنين على گفت او را : خاموش باش ! تو كيستى كه در مصالح مسلمانان سخن گويى ! برخيز اى دشمن نفس خويشتن كه تو را اين حدّ نباشد و مجال آن ندارى كه در ميان مردمان بنشينى و سخن گويى . حبيب گفت : اى على ، و اللّه كه بعد از اين مرا چنان بينى و به جايى يا بى كه كراهيت دارى . امير المؤمنين گفت : تو هركجا خواهى باش . و چون تو را در آن موضع كه گويى ببينم خداى تعالى مرا باقى نگذارد اگر ترا باقى گذارم . پس شرحبيل گفت : اى على ، سخن تو بشنيدم و مىترسم كه اگر با تو سخن گويم جواب من هم بر آن منوال گويى كه با يار من گفتى . امير المؤمنين فرمود : بشنو تا بگويم تو را اى شرحبيل . من اين كار را خواهان نبودم ، امّا ديدم كه ميان امّت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، اختلاف كلمهاى پيدا آمد و هريك سخنى ديگر مىگفت و مهاجر و انصار نزديك من مىآمدند و
--> ( 1 ) . در دنبالهء اين گفتوگو ، نصر بن مزاحم مىنويسد : معاويه تلاش مىكند كه زياد بن خصفه را تطميع كند و به او وعده مىدهد كه در صورت پيوستن او به لشكر شام و پيروزى وى بر على ( ع ) ولايت يكى از دو شهر بصره و كوفه را به دو واگذارد ؛ - پيكار صفين ، ص 272 . ولى زياد با پرخاش مىگويد : « هرگز ياور و پشتيبان مجرمان نخواهم بود . » ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 176 .